رمان بازگشت به لموریا 3| پست 145

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

یک میزان عددی برای نشان دادن سلامتی روان؛ روان شناس ها در طول زمان، پرسش نامه ها، آزمون ها و روش های مختلف و خلاقانه ای رو برای بررسی وضعیت روانی افراد ایجاد کردن. یکی از مهم ترین روش ها برای رسیدن به اطلاعات مفید و کاربردی در مورد وضعیت روانی، طرح کردن سواله. هر چی این سوالا زیرکانه تر و با ادبیات مناسب تری پرسیده بشن، میزان اطلاعاتی که میشه از طریق شون به دست آورد هم کاربردی تره. اما گاهی اوقات هست که فرد نمی تونه به راحتی به یک سوال جواب بده. حالا یا آگاهانه در موردش دروغ میگه یا قادر نیست که به انگیزه و جواب واقعی خودش برسه. من فکر می کنم به همین علته که بازی شبیه سازی ای که در مسیر ساختش هستیم ترکیبی از پرسش نامه و چالش ها و تجارب مختلفه. برخی از این موقعیت ها مثل نبرد های بازی، برای آشکار کردن جواب اون سوالاتی هست که خوده بازیکن قادر نیست بهشون به صورت آگاهانه جواب بده. درون یک موقعیت سمبلیک قرار می گیره تا عملا واکنش نشون بده و حافظه ی بازی، واکنش این فرد رو ثبت می کنه. وقتی جواب سوال ها به روش های مختلف به دست اومد، بازی می تونه فرد رو درون موقعیت ها یا تجاربی قرار بده که می تونه به صورت نمادین، یک سری مهارت های روانی رو بهش یاد بده و فرد به کمک جریان بازی، مدام تمرین داشته باشه.

فکر می کنم باید بیشتر به سوالاتی فکر کنم که حافظه ی این بازی به دنبال پیدا کردن جواب هاشون هست. و بیشتر به موقعیت ها و تمرین های جالبی فکر کنم که میشه برای رشد ذهنی و روانی یک آدم، درون بازی قرار داد.

.

.

.

داستان از اونجا شروع شد که مشغول تایپ یکی از کتاب های روانشناسیم بودم و به مبحثی رسیدم که احساس کردم باعث میشه نه تنها کتابم درون سوئد چاپ نشه بلکه ادامه ی کارم به مشکل بخوره. بعد از اون سلسله ای از دل مشغولی ها به سراغم اومد و همه اش با خودم فکر می کردم باید چطور پیش برم؟

توی خواب خودمو درون یکی از فیلم های قدیمی ای دیدم که دوره ی نوجوانیم از تلویزیون ایران پخش میشد. اسم این فیلم در چشم باد بود. معمولا فیلم و سریال ها زمانی که درون خواب ظاهر میشن، لازمه که به داستان شون توجه کرد. به طور مثال این فیلم در چشم باد که توی خواب دیدم، برای من این مفهومو داشت که باید به طول تاریخ و چالش های مختلف مشابه با مشکل فعلیم نگاه کنم و به شیوه ی عاقلانه تری تصمیم بگیرم.

توی خواب دیدم که این آقای پارسا پیروزفر درون خیابون مشغول قدم زدنه که مامورین، یکی از هم محلی هاش به اسم شعبون بی مخ رو می گیرن و می برن. پارسا پیروزفر هم ناراحت میشه و یکمی داد و فریاد میکنه و هم محلی هاشو صدا میزنه چون ناراحته که این رفیقشو گرفتن. اما تلاش اش به نتیجه نمی رسه و با چهره ای گرفته به خونه بر می گرده. برادرش ازش می پرسه: چی شده؟ چرا ناراحتی؟

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...