رمان بازگشت به لموریا 3| پست صد و بیست و پنجم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

این تبلیغ برای من نماد یکی دیگه از ماتریکس های ذهنیه که ممکنه درونش گیر بیوفتیم. برادری تاریک علاقه داره با ایجاد فشار روانی و شرایط سخت به ما تلقین کنه که ما نمی تونیم بیشتر از حد خاصی رشد کنیم. دوست داره ما آدم ها فکر کنیم که مجبوریم همیشه برای افرادی کار کنیم که بر حسب اتفاق، ثروت و علم بیشتری دارن. و راضی بشیم به چیزی که با سختی زیاد به دست میاریم اما در حال واقعا چیز کمیه و صرفا چون گذشته ی سختی داشتیم بهش راضی میشیم. و این چرخه رو اینقدر تقویت می کنن تا حس کنیم فرصت رفتن به سمت دانش و علم جدید رو نداریم و باید بقیه ی عمرمون رو صرفا وقف کار کردن کنیم.

از اون مدرسه یا موسسه ی کذایی دور شدم و به خونه برگشتم. مادرم هنوز زنده بود. من یک دختر جوان و مجرد بودم و نیلوفر هم خونه بود.

توی خونه و حیاط، پر از مرغ هایی شده بود که رفتار عجیبی داشتن و انگار وحشی شده بودن. مریض شده بودن. به من حمله می کردن. می تونستم از خودم دورشون کنم. در مجموع قدرت خاصی نداشتن اما خب منزجر کننده و مزاحم بودن. وارد خونه می شدم، در رو به روی مرغ ها می بستم اما ناگهان می دیدم که از زیر در وارد خونه میشن. یکی از مرغ ها رو بغل کردم. اول عصبانی بودم، خواستم خفه اش کنم اما مریض بودن اش رو حس کردم. سرشو نوازش کردم و با ناراحتی گفتم: من چطوری تو رو بکشم؟

سعی کردم درک شون کنم و با تله پاتی باهاشون حرف بزنم تا ببینم چی میگن اما انرژی درون شون به حدی منفی بود که نمی تونستم بفهمم چی میگن.

همین حین، توی هال خونه پرتالی باز شد و موسسه ای رو می دیدم که خیلی سال پیش درونش کار می کردم. یکی از روسای این موسسه یک خانوم جوان بود که چند سال از من بزرگ تر بود. این خانوم برای من که هیچ تجربه ای از مواجهه و سر و کله زدن با آدم ها و محیط های کاری رو نداشتم خیلی جالب بود و دوست داشتم منم یاد بگیرم که مثل اون باشم. کم کم رفاقتی بین ما شکل گرفت. اون زن بسیار باهوشی بود و درون من رو واضح تر از خودم دید. درون اون موسسه به کمک این زن به سرعت رشد کردم. این زن اسمش پریسا بود. بسیار مغرور، قدرت مند و ریاست طلب بود. با این که تعداد کارمند های قدیمی اون موسسه زیاد بود اما جلوی به قدرت رسیدن اکثرشون می ایستاد چون عقیده داشت این ها افراد دروغ گو و طمع کاری هستن و دنبال فعال بودن نیستن.

قدرت ها، چه قدرت های روانی چه قدرت های مادی تر، مثل تیغ دو لبه هستن. می تونن انگیزه ها و آرزو های ما رو تغییر بدن. پریسا قدرت های روانی بسیار چشم گیری داشت. بسیار باهوش بود. می تونست همزمان چند پروژه رو مدیریت کنه و با افراد اخلالگر و مزاحم هم با دریات خوبی مقابله می کرد. اما متاسفانه ایگوی درشتی درونش بود که کاملا می دیدم حتی خودشو هم رنج میده. دوست داشت دیگران رو تحت کنترل بگیره و به همه بفهمونه که من یک رئیس هستم و باید در مقابل من مطیع باشید.

پریسا به رنگ قرمز علاقه ی زیادی داشت. بهترین لباس ها رو می پوشید و بهترین غذا ها رو می خورد. اما برای حفظ این ظاهر قدرتمند، مجبور بود چیز های زیادی رو مخفی کنه. پریسا زن بسیار تنهایی بود. هیچ دوست صمیمی ای که درکش کنه درون زندگیش نبود. اطرافیانش فقط ظاهر قدرتمند و زیباشو می دیدن.

اون زمان ها برای تفریح و توی جمع های دوستانه فال می گرفتم. به فال هایی که می گرفتم اعتقاد بخصوصی نداشتم و به دوستانم هم تاکید می کردم که این فال ها رو جدی نگیرید.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...