رمان بازگشت به لموریا 3| پست صد و شانزدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

از طرف ارغوان به راهنمایان روحی

سلام وقت شما بخیر باشه. سوالی داشتم که می خواستم به نحوی یک جوابی در موردش دریافت کنم یعنی به صورت یک سری خواب سمبلیک باشه قطعا بهتره و بیشتر هم کمکم می کنه. من می خواستم بدونم ضلع تاریک یا برادری تاریک یا چیزی که ما بهش میگیم سیستم کنترل گر و این فرقه های عجیب و غریب، بیشتر از همه از چه جنس ایده هایی می ترسن؟ از رشد پیدا کردن چه ایده هایی بیزارن؟ جزئیات و درس هایی در مورد این سوال.

داستان همونه که دوست دارم چیز های بیشتری درباره ی روان و نحوه ی نگاه برادری تاریک به آدم ها و زندگی یاد بگیرم.

این محبت شما رو تلاش می کنم تا با کار کردن در مورد عشق و پیشبرد سریع تر هدف روحیم جبران کنم. شبتون بخیر باشه.

.

.

.

ساعت 10 صبحه و کمی با بازی های ویدیویی ور رفتم و کارامو انجام دادم یعنی تایپ کردم و نوشتم. خواب هایی که آدم ها دیدن و نوشتن رو مطالعه می کردم. گرچه نمی تونم به همه ی خواب ها جواب بدم اما مطالعه ی خواب ها کمکم می کنه بیشتر با آدم ها و درونیات شون آشنا شم و بفهمم که بیشتر از چه نوع احساساتی رنج می کشن. بیشتر خواب هایی که تا الان مطالعه کردم، پر از نماد هایی بودن که نشون می داد چقدر بیننده ی خواب علاقه داره که تجارب بهتری رو در طول زندگی انجام بده و راحت تر دست به انتخاب بزنه. اما از قضاوت دیگران می ترسه.

شارولا اهل تلوس هم طی مصاحبه هاش همینو می گفت. شارولا از شبکه ی آگارتا به سطح زمین اومده بود و سعی داشت درباره ی لمورین ها و آتلانتیس و ابعاد مختلف هستی، اطلاعاتی رو در اختیار آدم ها قرار بده. شارولا می گفت ما در شهر های پیشرفته یا همون ابعاد بالای هستی، همدیگه رو قضاوت نمی کنیم. قضاوت انرژی منفی زیادی رو ایجاد می کنه. من بار ها انرژی قضاوت دیگران رو دیدم. بعضی وقتا اینقدر شدتش زیاد هست که نمیشه به راحتی از دستش در امون موند.

امروز ظهر قرار هست که یکی از دوستان پارسا به دیدن ما بیاد و همسرش هم هست. قبلا هم دیدم شون و می دونم که حرف مشترکی باهاشون ندارم و فقط می تونم بهشون سلام کنم و براشون خوراکی آماده کنم. تازه کلی هم استرس می گیرم که نکنه بد به نظر بیام. و باید لباس های مسخره مو هم عوض کنم و یکم خوشتیپ تر باشم که این یکی واقعا با تبع لموری من ناسازگاره. در واقع دوستای لمور من لباس های مختلف می پوشیدن ولی من 99 درصد اوقات یه لباس تنم بود و با همون لباس بنفش بلند می خوابیدم، به مدرسه می رفتم، به محل کار می رفتم، تفریح می رفتم و اصلا هم عین خیالم نبود. خیلی بهم خوش می گذشت ولی متاسفانه توی دنیای آدم ها اینقدر راحت نیستم.

دارم به اصوات فکر می کنم. به این که آیا می تونم واقعا یه آلبوم موسیقی برای کارت های بازیم درست کنم؟ وقتی سعی می کنم آواز بخونم فشار زیادی به سیستم تنفسیم میاد و متوجه میشم که زیبا حرف زدن و ادا کردن کلمات اون قدرا هم راحت نیست. می خوام ضرب های اول رو با لیوان های شیشه ای و به شکل خیلی ساده و ظریفی ضبط کنم. صدایی که با لیوان های شیشه ای میشه درست کرد طیف های متنوعی دارن. من اون اصوات فرکانس بالا و ظریف رو دوست دارم.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...