رمان بازگشت به لموریا 3| پست پنجاه و دوم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

دیگران که توجه شون به صحبت های مرد باغبان جلب شده بود، ازش خواستن در مورد سمبل رنگین کمان توضیح بده.

مرد باغبان گفت: برخی از شما عزیزان به سبب شهود و درکی که از انرژی و ساختار جهان دارید، قادرید نور های رنگی ای رو اطراف موجودات مشاهده کنید. من از شما می خوان با دقت و اعتماد بیشتری به این نور ها نگاه کنید. هاله ی اطراف ما دارای لایه های مختلفیه که برخی از اون ها لطیف تر و حساس تر هستن. هاله ی ما انسان ها از چندین لایه ی مختلف تشکیل شده و پرنسس ما هم رنگ های مختلف رنگین کمان رو در لایه ی لطیفی از هاله اش داره.

پیشگو ها گفتن: پس شما فکر می کنید پرنسس جوان قادره با دشمنان این سرزمین بجنگه؟

مرد باغبان گفت: به شما گفتم که پیشگو ها صرفا قادر به دیدن و تفسیر سمبل ها هستن. من عقیده دارم که ما باید به شکل عمیق تری به سمبل ها نگاه کنیم تا بتونیم به شکل دقیق تری شهودات خودمون رو تفسیر کنیم. همون طور که شما ممکنه امروز چیز جدیدی رو اختراع کنید و اون رو درون خواب ببینید، اگر نتونید تفسیری مطابق آگاهی و علم روز انجام بدید، تفاسیر شما نه تنها کمکی به دیگران نمی کنه بلکه بیشتر باعث سردرگمی میشه. مار موجودی موذی، خونسرد و انعطاف پذیره. در صورتی که سمی باشه و ما انسان ها رو نیش بزنه به شدت آسیب می بینیم. دشمن ما لزوما لشکری نیست که اون طرف مرز هاست. دشمن ما لزوما در قامت یک انسان نیست. بی سوادی و جهل، حماقت و آشفتگی ذهنی، دشمنان به مراتب بدتری هستن.

درون داستان خواب غرق شده بودم که ناگهان خواب بیدار شدم و دیدم که پارسا با یک قوطی شیر خشک از راه رسید. چند لحظه هنوز منگ بودم که این تصویری از خوابمه یا بیدار شدم؟ راستش من خیلی خوشحالم که هنوز هیچ فردی غیر از پارسا نمی دونه که من علاقه به شیر خشک و شیشه شیر دارم.

.

.

.

اول شبه و تازه از خواب مفصلی بیدار شدم و تقریبا چیز بخصوصی از خواب هام به یاد نمیارم. مخصوصا این که خواب تیدیانو دیدم و حرف خوبی بهم گفت اما اینقدر خسته بودم که نتونستم همون موقع که از خواب بیدار شدم، بشینم و اون خواب رو بنویسم. باید همین روز ها نامه نگاری با فرشته رازیل رو شروع کنم. این فرشته و انرژی جالبش برای به یاد سپاری و درک خواب ها بسیار مناسبه. قبلا باهاش مراقبه و نامه نگاری های قابل توجهی انجام دادم و حفاظ های روحی ای که به کمکش ساختم از نظر روانی و فیزیکی ازم محافظت زیادی به عمل می آورد، اما حدودا یک سالیه که این کار رو انجام ندادم و انرژیش رو چندان جذب نکردم.

برای امشب باید به تایپ کردن مقالاتم مشغول شم و اگر فرصتی پیش اومد کمی نقاشی می کشم.

امروز صبح مراقبه ی عمیقی داشتم که یک سفر ذهنی خیلی سخت بود. در تلاش بودم تا چند مفهوم رو درک کنم. حین خلسه حس می کردم که ذهنم تلاش زیادی به خرج میده تا راه خودش رو پیدا کنه و انرژی زیادی به یکباره جذب کردم اما چند ساعتی حالت آشفته و بهم ریخته داشتم. مثل یک برق گرفتگی بود که حس می کردم جسم فیزیکیم قادر به تحملش نیست. خیلی از مفاهیمی که حین این مراقبه درک کردم به شکلی نبود که بتونم ادبیاتی برای توصیف کردن شون پیدا کنم. اما یکی از اون ها همچین مفهومی داشت: برای زیستن درون شبکه ی مادی، انرژی های مثبت و منفی زیادی وجود دارن که قادریم ازشون استفاده کنیم. اما فقط یک انرژی هست که منشا وصل ما به ذات الهیی ما هستش و اون عشقه. چنانچه موجودی بخواد ذات الهی خودش رو نادیده بگیره، همچنان قادره درون شبکه ی مادی زندگی کنه اما قادر به اتصال یا درک ذات الهی نیست. اهمیت عشق از این بابته که لزوما علت و معلولی نیست. عشقی که ما رو به ذات الهی مون وصل میکنه لازمه ی زندگی درون شبکه ی مادی نیست اما زندگی بر اساس عشق، به ما کمک می کنه تا نوعی نظم، خود و آگاهی که باعث صلح موجودات میشه رو وارد شبکه ی مادی کنیم. زمانی که گفته میشه برادری تاریک یا آنوناکی ها به دنبال از بین بردن نور هستن، یعنی اون ها قصد دارن ما رو از ذات الهی مون دور کنن و به نحوی ما رو درون احساسات سطح پایین گیر بندازن. احساسات دیگه، همگی نیازمند علت و معلول هستن اما عشق نیاز به هیچ علتی نداره و مثل هدیه ای هست که به همه ی موجودات داده شده.

.

.

.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...