رمان از ما بهترون 2| پست چهل و هشتم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

هیکل لجنی کت به نجاست کشیده شده شو از تنش در میاره و داد و هواری دهاتی راه میندازه . یکی از مافیای هوازی مشتی زیر شکم فروشنده میزنه . دختر و پسر جوونی که پشت میز کنارشون بودن ، مثل تئاتر یا یه چیزی جالب تر از اون ، کتک خوردن شکم گنده رو نگاه میکنن .

کثافتا خیر سرشون عاشقن! .....خودمو پشت سر تماشاچیا پنهوون میکنم .

فروشنده سرشو بلند میکنه و نفس عمیقی میکشه و بار دیگه به اندازه ی یه پارچ بنفش بالا میاره !

خودمو از لای جمعیت جلو میکشم . بسته ی کاغذای مزایده رو توی یه لحظه از جیب کت هیکل لجنی بیرون میکشم و موقعی که جیغ مونثا از چاقو کشیدن مافیای هوازی بالا میره خودمو جلوی در خروجی میرسونم .

هنوز پامو از کافه بیرون نذاشتم که شال گردن ، دور صورت و گردنم حلقه ی محکمی میزنه . چرخی میزنم و دم شالمو توی دست پسر هیکل لجنی میبینم . چشمام گرد میشه و بسته رو محکم به خودم میچسبونم و با تمام توان خودمو به خیابون می رسونم .....

لحظه ای مکث میکنم. سعی میکنم جیم شم .....اما پسره مثل یه گشنه مرده ی وحشی ، از اون سر خیابون خیز ورمیداره ...چشمای تنگش حالا مثل دهانه ی کوه آتشفشان گشاد شده.

بسته رو محکم تر به خودم فشار میدم و قبل از این که با چاقوی فسفریش جرم بده به طرف یه فرعی پرواز میکنم .

پسر جوون ، فریادی از ته دل میکشه و به دنبالم راه میوفته . برق چاقوی توی دستش حساب کارو دستم میاره .

تو یه فرعی بنبست ، دیوارو بالا میرم و روی پشت بوم ، کنار یه اتاقک آهنی کز میکنم . صدای فحشای ناموس پسره فضای پشت بومو پر میکنه .

توی یه لحظه دستی از داخل اتاقک بازومو میگیره و منو از دیواره ی آهنیش رد میکنه . سرم توی بغل یه جن که بوی پوره ی سیب زمینی میده جابه جا میشه .

چشمامو باز میکنم .

-هیس!....

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...