رمان از ما بهترون 2| پست سی و ششم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

صورتش بیست سانتی صورتمه به برای اولین بار متوجه خال مات قهوه ای رنگ گوشه ی صورتش میشم . نگرانی خاصی توی نگاهش موج میزنه .
با کینه ای وصف نشدنی بهش خیره میشم و میگم : ایستگاه!؟
آرش میگه: خواب دیدی ؟......رسیدیم .
چند بار پلک میزنم . کابوس روانی ناجوری بود .
از پنجره به بیرون نگاه میکنم . جلوی اطلسی هستیم .
دستمو روی دستگیره میذارم .
آرش میگه : امشب خوب استراحت کن ، فردا برای مزایده باید کلی دونگی کنیم!
-باشه ...تو هم مواظب خودت باش ! خدافظ!
لبخندی زورکی میزنم و از ماشین پیاده میشم .
آرش میگه : صب میکنم تا بری تو .
به طرف در ویلا میرم . بارون یخ زده ای روی صورتم میریزه .
نگاهی به زنجیرایی که روی در بسته شده میندازم . نگاهی به آرش که توی ماشین به دروازه ی زنجیر شده خیره شده و متعجب تر از منه ، میندازم .
زنگ قدیمی کنار دروازه رو چن بار فشار میدم .
دقایقی میگذره و همچنان بیت بارون ، صدای شیشه پاک کن ماشین آرشه .
آرش از توی ماشین بهم اشاره میکنه که برگردم .
قبل از این که موش آبکشیده شم ، در ماشینو باز میکنم .

آرش میگه : اشکالش چیه ؟ میریم خونه ی ما.

-نه مزاحم پدر و مادرت نمیشم .

-چرا اینطوری شدی ؟ چیزی شده آنیا ؟

چند لحظه مکث میکنم و میگم : نگران اطلسی ام ، چطور آذرتاش چیزی درباره اش نگفت ؟

آرش لحظه ای متفکرانه به ساختمون ویلا نگاه میکنه و میگه : مطمئن باش فردا برمیگردیم ، الان این جا موندن ریسک تره .

خیابونا رو فتح میکنیم . بارون ریتم سنگینی داره .

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...