رمان بازگشت به لموریا 2| پست صد و نود و دوم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

من ظاهر کودکانه ای داشتم. دختر بچه ی با مزه ای به نظر می رسیدم اما در حقیقت سن کمی نداشتم. خب از این بابت که یه بچه به نظر برسم مشکلی نداشتم. این باعث میشد راحت تر از جشن لذت ببرم و باهام با مهربونی برخورد می شد و می تونستم به راحتی بخندم و رفتار های کودکانه نشون بدم، بدون این که آدم ها قضاوتم کنن و کاری به کارم داشته باشن. تزئینات اون کارناوال به کمک جادو، زیباتر هم شده بود. نور های رنگی درون تاریکی می درخشیدن. گل ها و ریسه ها می درخشیدن و خوراکی های خوشمزه همه جا دیده میشدن.

خونه ی کوچیکی دیدم که درش بسته بود. دیوار های سنگی تزئین شده داشت. در واقع یه کلبه ی کوچیک فانتزی بود و سقف شیبدار چوبی داشت. جلوی این خونه یک یادمان درست کرده بودن و گل های زیبایی قرار داده بودن. ریسه های قشنگی هم اونجا آویزون بود. روی میزم مشغول طراحی و نقاشی کشیدن توی دفترچه ی کوچیکی بودم. اون کلبه ی کوچیک زیبا، موضوع نقاشیم بود. در موردش کنجکاو شده بودم.

دوست داشتم بدونم اون یادمان چرا اون جا نصب شده و سابقا چه کسی اونجا ساکن بوده؟ چرا آدم ها اینقدر فرد ساکن این خونه رو دوست دارن؟

برای دوستانم و افرادی که کنارم و پشت میز بودن، توصیف کردم که دارم هاله ی اون خونه رو می بینم. اون ها خواستن چیزی که می بینم رو توصیف کنم. اصطلاحا هاله ی اون خونه رو بخونم.

گفتم: زن جوان مهربان و زیبایی اونجا زندگی می کرد. اون با گیاهان آشنایی زیادی داشت و به کمک مطالعه و پرورش گیاهان معطر و دارویی، به خیلی ها کمک کرد. چهره ی این زن خوش قلب، همیشه می خندید. اون خودش رو وقف کمک به آدم ها کرد اما متاسفانه زود مرد. به خاطر یک حادثه.

مرد میانسال و عبوس یا افسرده ای، کمی اونطرف تر، پشت یک میز نشسته بود. به تنهایی نشسته بود و دستشو زیر چونه اش زده بود. از اول جشن، می دیدم که ساکت و تنهاست و زیاد انگیزه ای نداره با دیگران معاشرت کنه. اما بر حسب اتفاق، صدای من رو شنید. شنید که دارم هاله ی اون خونه رو می خونم.

سراسیمه شد و به طرف میز ما اومد. ازم پرسید: چطور این کارو انجام میدی؟

گفتم: اون یادمان مربوط به معشوق تو هست که الان سال هاست مرده، درسته؟ می تونم ببینم که اون هم تو رو دوست داشته.

مرد گفت: منم می خوام به وضوحی که تو می بینی، بتونم خاطرات رو ببینم.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...