رمان بازگشت به لموریا 2| پست صد و هشتاد و نهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

.

.

نیلوفر با ناراحتی و ناامیدی به سمت حیاط مدرسه می رفت و به من می گفت: تو خیلی احمقی که شروع کردی به مطالعه ی رنگ ها و کاشتن دونه و از اون احمقانه تر، پخش کردن این دونه ها بین مردم. برای این زندگی کوتاه و پوچی که داریم، این کار ها چه معنایی داره؟

نیلوفر ادامه داد: من این همه درس خوندم و چندین مدرک دانشگاهی و درآمد بالا دارم، اما هنوز نتونستم بفهمم زندگی چه مفهوم و ارزشی داره، اون وقت بچه ای مثل تو راه افتاده و پیش مردم از زندگی بعد از مرگ حرف میزنه؟

از معدود دفعاتی بود که نسبت به نیلوفر حس ترحم داشتم و درکش می کردم که چقدر احساس اندوه و ناامیدی داره. پشت سرش چند قدمی دویدم. حتی برنگشت نگاهم کنه. به وسط حیاط مدرسه رسیده بود. نمی تونستم دنبالش برم. کار مهمی داشتم. فقط خطاب به نیلوفر گفتم: دیدگاهی که بهت میگه تو با این همه درک و شعور، فقط همین یه بار زندگی می کنی و با رسیدن مرگ همه چیز تموم میشه چه ارزشی داره؟ اگر زندگی دوباره رخ داد چی؟ مگه ایرادش چیه جوری زندگی کنیم که موجود جاودانه ای هستیم و میشه با چیز هایی که آزارمون میده مبارزه کرد؟

نیلوفر رفت. به سالن مدرسه رفتم. یک چیزی مثل جشن برگزار شده بود. آدم هایی که اون جا بودن به خدا اعتقاد داشتن اما برخی خدا رو درست نشناخته بودن. برخی قلبا اعتقادی نداشتن و به حسب عرف وانمود می کردن که خدا پرست هستن.

مدتی بود دنبال یک مرد می گشتم. اون یک لمورین بود که تناسخ پیدا کرده بود. می دونستم برادر یکی از دختر هایی هست که توی اون جمع نشسته و باید پیغامی رو بهش برسونم. مطمئن نبودم چطور بهش بگم برادرت رو می شناسم در حالی که حتی اسم زمینیش رو نمی دونم. داشتم جمله هامو آماده می کردم. باید به دختر میگفتم: از اطرافیان شما، پسر جوونی هست که حدودا 23 یا 24 سال داره. هاله ی آبی روشن داره. لاغر و قد بلنده و اخیرا زیاد مراقبه انجام میده. اما خیلی وقته در انزوا زندگی میکنه. بهش بگید کندالینیش نیمه فعال شده. بهش بگید می دونم سوالاتی توی ذهن داره و بهش بگید که خوابش رو بار ها دیدم. اگر بخواد می تونم کمکش کنم تا جواب سوالاشو پیدا کنه.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...