رمان بازگشت به لموریا 2| پست صد و سوم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

حین خواب داشتم به موهام نگاه می کردم. اما ناگهان چیز عجیبی رو احساس کردم. پوست سرم توی نواحی ای که موهام سفید و نقره ای شده بود، به رنگ آبی روشن یا آبی فیروزه ای متمایل میشد. این موضوع برام نگران کننده بود. با خودم فکر کردم ممکنه یک جور قارچ پوستی باشه. تا به لابی هتل رسیدم، تغییرات بیشتری رخ داد. چشمام آبی رنگ شد. اطراف چشم هام سایه ها و طرح های آبی و سبز آبی ایجاد شد. پوستم روشن تر شد. موهام بلند تر شد و رنگش پر از طیف های نقره ای، سفید و آبی شد. من داشتم تبدیل به یک موجود فضایی می شدم. زیبا بود اما منو ترسونده بود.

از آینه های روی دیوار و طرح شفاف روی کاشی ها و هر چیزی که قادر بود تصویرم رو منعکس کنه به چهره ام نگاه می کردم تا مطمئن شم چیزی که می بینم درسته. با خودم گفتم: با این چهره، دیگه نیازی نیست برنامه های مسخره ی تلویزیون رو ادامه بدم.

توی لابی هتل، همون پسرک خواننده رو دیدم. با دستام جلوی چشمام رو گرفتم، چون بیشتر از هر چیز، چشم هام غیر معمول بود و انگار که مثل یه دختر بچه، اطراف شون رو با رنگ های فانتزی خط کشیده باشم.

خواننده ی پاپ، بابت صدا و لباس هام منو شناخت. ازم پرسید: مشکلی پیش اومده؟

گفتم: بله، نگران هستم.

درباره ی رنگ پوست سرم و چشم هام بهش گفتم.

اون مرد حرف های منو باور نکرد. فکر می کرد به کمک رنگ مو و وسایل آرایشی همچین سر و وضعی برای خودم درست کردم. گفت: اتفاقا گریم فوق العاده زیبایی داری. اما راجب رنگ پوست سرت، باید حتما سراغ پزشک بری. در ضمن به پزشکت درباره ی هورمون های نامتعادل جنسیت هم بگو. چون به نظرم تو بیش از حد هورمون های مردانه داری. تو باید مثل یک خانوم رفتار کنی.

من می دونستم که انرژی مردانه و زنانه ام برابره و مشکلی با این موضوع نداشتم. از این حرف خواننده ی پاپ اصلا خوشم نیومد. منظورش این بود که از پزشک بخوام تا انرژی مردانه ام رو از بین ببره.

بهش گفتم: اما رنگ های آبی روی پوست سرم مدت زیادیه که ایجاد شدن ولی حالا با سرعت بیشتری دارن تکثیر میشن. اون ها هیچ خارش پوستی یا دردی رو ایجاد نکردن. من فکر نمی کنم اون ها نیاز به درمان داشته باشن.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...