رمان از ما بهترون| پست شصت و نهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

پست شصت و نهم از ما بهترون

پوزخندی میزنه و به دنبال من ، به طرف اتاق جارو ها میریم .

با جهشی از در اتاق رد میشیم. رو به روی آرش قرار میگرم و خود به خود ژست نظامی میگیرم . اون هم جدی به نظر میرسه و منتظر رفتن میمونه .

*************************

دو سال قبل

.

بلیط ویزارد ایر ، رو ، روی اُپن میذارم و با بی حوصلگی به طرف اتاقم میرم . برای آخرین بار ، توی اتاق دوست داشتنیم ، جلوی آیینه ی قدی ، موهام رو صاف میکنم. پالتوی نازک مشکیم رو می پوشم و روی تخت میشینم و بوت های مشکی جدیدم رو پا میکنم.

در حال بستن ساعت روی دستم هستم که احساس سبکی می کنم . لعنتی! پالتوم هم وقتش تموم شد و غیب شد .

سر کمدم میرم . دیگه هیچ لباسی برام نمونده . ناچار مانتوی ضد یخم رو از توی ساک درمیارم و می پوشم . مانتو ظاهر ساده ای داره و رنگ قهوه ای تندی داره .

کوله پشتیم رو می زنم و ساکم رو برمیدارم و به راهرو میرم . جلوی اتاق رامبد می ایستم . صدایی نمیشنوم . سرم رو داخل اتاق می برم . خبری ازش نیست . نگاهی به ساعتم میندازم . ساعت 6 صبحه و من تا یه ساعت دیگه پرواز دارم ، در حالی که خبری از رامبد نیست .

به طبقه ی پایین میرم و وسایل رو روی کاناپه میذارم و یه بار دیگه خونه رو دور میزنم . قاب عکسای فانتزی رو دوباره و دوباره از نظر میگذرونم . گلهای پلاستیکی رو به حافظه میسپارم و دستی روی تلویزیون گنده ی بی مصرف می کشم . پرده های نرم رو لمس می کنم و به لوستری که زمانی توی یکی از حباب هاش قایم شده بودم ، نگاه میکنم .

از گوشه ی هال به وسط خونه نگاه میکنم ، به اتفاقایی که این جا برام افتاد . اتفاقای تلخ و شیرین . به سقف خونه نگاه میکنم . خونه ی فقیرانه ای که توش بزرگ شدم . خونه ای که حسرت نیم متر خاک و خل رو توی دلم گذاشت .

سهم من از این زندگی ، شیشه های همیشه برّاق و پارکتای لیز بود . سهم من فرشای دست پاف و گلدونای نقره ای بود ...

اون که تو آیینه ی منه

شکل منه ، من اما نیست

یکی به شکل خود من

انگاری دیگه این جا نیست

اون که تو آیینه ی منه

روزی هزار بار میشکنه

یه زندگی ، یه خاطره

تو آینه ی دل منه

اون روزا که خودم بودم

کوچه پر از ترانه بود

چشام یه برق دیگه داشت

درختا پر جوانه بود

من بودم و بنفشه ها

یه پشت بوم، یه خاطره

دل جوونم می تپید

پشت حصار پنجره

-داری میری عزیزم؟

سرم رو بلند میکنم و همون طور که به دیوار تکیه دادم به چهره ی مامان که تازه متوجه پیر شدنش شدم نگاه میکنم . قطره ی اشک بازیگوشی که آماده ی ریخته شدنه رو پس میکشم و می گم : خیلی دوستون دارم مامان!

بابا از پشت سرش ظاهر میشه و میگه : خیلی دلمون برات تنگ میشه دخترم.

مادر منو در آغوش میکشه و به اندازه ی تمامی روز هایی که امکان داره ازشون دور باشم فشارم میده .

سنا درحالی که دستاش رو به حالت نیایش جلوی خودش گرفته ، با لبخندی روی لب ، و چشمایی پر اشک ، به ما نگاه میکنه .

رامبد روی راه پله ، نظاره گر ایستاده . مامان رو از خودم جدا میکنم و پدر رو در آغوش میکشم . پشت سرش ، سنا هم خودش رو توی بغلم میندازه و یه ماچ آبدار ازش میگیرم . رامبد هم برای خالی نبودن عریضه ، بغلم میکنه و سرم رو ماچ میکنه . بی احساس!

**************************

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...