رمان از ما بهترون| پست پنجاه و نهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

سنا از خوشحالی جیغ بنفشی می کشه و من هم دستامو روی صورتم میذارم و به طرز واقعا لوس و نانازانه ای جیغ شادی سر میدم . واقعا که این کار چقدر مسخره و لوسه . یادم نمیاد آخرین بار کی اینقدر لوس به نظر رسیدم !

تو کمتر از 5 دقیقه ، هر سه جلوی خیابون منتهی به مجیک ایستادیم و به پیاده رو نگاه می کنیم. اجنه ی با مزه ای که اکثرا پسرای جوونین ، ترک موتور آدما که اونا هم پسرای یکه بزن و شادین ، خیابونا رو طی می کنن!

جنای جوونی که اکثرا با بچه هاشون اومدن ، با پاکتای خرید از مغازه ها بیرون میان و خیلی راحت از کنار آدما رد میشن و میرن .

صدای موسیقی شادی که شک ندارم فقط جنا قادر به شنیدنش هستن از رستوران اون ور خیابون قابل شنیدنه !

می تونم به جرات بگم چن تا دیس غذا رو دید که روی پشت بوم به پرواز در اومدن . رامبد هم که متوجه شده ، کنار گوشم میگه : چه دل و جراتی دارن ، تو این شلوغی نشستن اون بالا غذا می خورن !

خیابون رو به آرومی طی می کنیم . دستای سردمو تو اعماق جیب پالتوم می چپونم . سنا هم شال گردن زشت شیر موزیش رو دور صورتش محکم تر میکنه . باد سردی که از خیابون رد میشه ، خز های بلند پالتوی رامبد رو تکون میده.

صدای آدمی که پیرمرد شصت ، هفتاد ساله ایه از بقالی بلند میشه که داره به پسرای موتور سوار فحش میده!

تو تعجبم که توی این سرما هم دست از عشق و حال بر نمیدارن!

صدای گفت و گوی دو تا دختر از بالای درخت به گوش میرسه . سرمو بلند میکنم . یه درخت لیموئه . دو تا گربه ی زیتونی رنگ با ناز و عشوه با هم حرف می زنن . سنا بلند میگه : چطورین بچه ها!

دو تا گربه که سنا رو به یاد میارن ، با جیغ آرومی از شادی ، تعجب خودشون رو از دیدن سنا اعلام می کنن . من و رامبد هم توفق می کنیم . هر دو پایین می پرن و به ما سلام می کنن.

سنا منو سیخونک می گیره و میگه : سارا و سانازن!

********************8

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...