رمان از ما بهترون| پست نهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

********************************

پیچ و تابی به خودم میدم .

-سنا ...من هنوز هم فکر می کنم کارمون خیلی مسخرس . افت کلاس داره.

-مگه خلاف کردیم؟

-نه ، ولی کدوم احمقی خودشو دعوت میکنه ....از دست تو سنا ، بی آبروم کردی.

-آنی ! اگه بخوای از همین الآن غرغر کنی تو حموم زندانیت می کنم و می رم.

-مامان اومده؟

-چی چی اورده؟

-مرض جدی پرسیدم.

-آره پایین منتظرمونه.

جلدی می پرم و برسی به موهام می کشم . از دیدن چهره ی پف کردم توی آیینه عصبی میشم . پالتوی نازک مشکی رنگی رو می پوشم و به مقصد مهمون خونه جیم می شم .

-سلام مامان ، کی اومدین؟

-همین الآن ، خسته و کوفته . راستی شما ها چرا به من زود تر خبر ندادین !؟

سنا می پره وسط و می گه : راستش وقت نشد . خودمونم دستپاچه آماده شدیم.

مامان با نگرانی میگه : راستش کن دلم راضی نیست . نگرانتونم . کی برمی گردین؟

پرسشناک به سنا نگاه می کنم . عزیزم تو رو خدا گندی که زدی درست کن.

-امروز ظهر بر می گردیم .

-خیالم راحت باشه ؟ فقط به چیزی دست نزنینا !

با لبخند کش داری جواب می دم : نگران نباش مامان جون ، جیم می ریم ، جیم بر می گردیم . خیالت راحت راحت.

نگاهی به پالتوی قرمز جیغ سنا میندازم . اون قدر ذهنم درگیر بود که متوجهش نشدم .

کنار هم می ایستیم و جیم میشیم.

خوبی لباسای ما اینه که از دیوار رد میشه ، همراه با ما جیم و ظاهر میشه . محدودیت تغییر چهره نداره ، اما زود فرسوده میشه و بعد از مدتی خود به خود غیب میشه .

البته نسل جدید این لباسا در حال ساخته که حالا تا کی به ما برسه!

وسط میدون آزادی ظاهر میشیم .

سنا با بهت و حیرت میگه : وای آنی! این جا چقد شلوغه اول صبحی...

-حالا کجاشو دیدی!

خورشید در حال طلوع کردنه . همه جا آبی یخیه . هوا ابری به نظر میرسه .

-می گم سنا ، حالا هلیا رو از کجا پیدا کنیم؟

**********************8

شبتون بخیر

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...