رمان از ما بهترون| پست دوم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

رامبد بالای عکس وایساده . سرش رو نزدیک تر می بره . یه لحظه احساس می کنم حجم رامبد زیاد تر میشه . نیشش تا بنا گوش باز میشه و در حالی که عکس رو از زیر شیشه ها بیرون می کشه میگه : ای دختره ی بوق ...چقدم خوش اشتهایی...

سرمو پایین میندازم و لبمو به دندون می گیرم .

رامبد با جدیت جلوم می ایسته و می گه : قاب عکسو عین روز اولش می کنی و می ذاری سر جاش .

و عکسو جلوم میندازه و در حالی که کم رنگ می شه میگه : برو خدا رو شکر کن که بابا نفهمیده . تو که میدونی اون چقدر تعصبیه .

و بعد کاملا غیب میشه . آهی می کشم و روی زمین پهن می شم . نگاهم به چهره ی خاک گرفتم تو آیینه ی قدی گوشه ی اتاق میوفته . یعنی واقعا این منم . یه حس حقارت چشم هام رو گشاد میکنه . یعنی این قطره های درخشان ، اشک حسرته ؟ حسرت چی ؟ حسرت داشتن یک انسان ؟

عکس رو جلوی صورتم میارم و با صدای آرومی میگم : من ازت نمیگذرم آرش ....بی خیالت نمی شم .

نگاهم روی چهره ی دوس دخترش می لغزه و پوزخندی می زنم . عکس رو زیر کتابام میذارم و از دیوار رد میشم . بر خلاف رامبد که هر جا  می خواد بره ، غیب و ظاهر میشه از پله ها سر می خورم و پایین میرم . پدر و مادر و رامبد و اون مو فرفری که فکر کنم سناست ، دور میز نشستن . برای شام چلو مرغ داریم . با عشوه گری موجی به موهام می دم و به میز نزدیک می شم .

-بابا ، گفتم که من مرغ دوس ندارم .

مادرم میگه : ببخشید عزیزم ، نمی دونی تالار چقدر شلوغ بود . مگه ول می کردن . ساعت دو نصفه شبه هنوز می زدن و می رقصیدن . منم مجبور شدم همینا رو سریع بردارم و بیام . دیگه نگا نکردم ببینم چیه . همش می ترسیدم یکی ببینه .

غذامون را از تالارا و رستورانا تهیه می کنیم . غذاهای اضافه ی آدما . البته خیلیا هم همینو ندارن و از تو آشغال دونیا غذا می خورن .

سر میز شام چشمم روی رامبده . با اخم غذاشو می خوره . رامبد موهای فوق العاده کوتاهی داره و با چشم های ریز اما نافذ . یه گردنبند عجیب و غریب هم گردنش میندازه . از وقتی بابا باز نشست شده جای اونو گرفته .

سنا خواهر کوچیکمه . توی یه مدرسه ی فوق العاده درس می خونه . خیلی لوسه و هر روز یه مدل موی جدید میده .

مادرم یه جن خونه داره . یادمه پنج سال پیش که از خونه ی قبلی مون رونده شدیم خیلی گریه کرد . می گفت من به این خونه عادت کردم . اما چه می شد کرد ، به خاطر یه اتفاقایی اهالی خونه متوجه حضور ما شدن و با ورد و دعا ما رو از خونه بیرون کردند . خب البته این برای هر خانواده ای اتفاق میفته اما مادرم خیلی ناراخت شد .

غذامو وزد می خورم و از همه تشکر می کنم و به مقصد اتاق جیم می شم . باز از اتاق بیرون می زنم و توی راهرو ، جلوی در اتاق آرش می ایستم . نا خودآگاه لبخند موزیانه ای روی لبم ظاهر میشه . فکر نکنم اشکالی داشته باشه یه سرکی به اتاقش بکشم . نزدیک در اتاق ، سنا مچمو می گیره .

-کجا خانوم خوشگله ، تنهایی؟!

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...