رمان بازگشت به لموریا| پست چهل و یکم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

اول شبه و صدای پارس سگ ها از باغ های اطراف به گوش میرسه. پارسا همزمان که فیلم می بینه مشغول طراحی مبل های جدیده. یکی از سرگرمی های ما اینه که صدای فیلما رو قطع می کنیم و خودمون براشون دیالوگ هایی رو بداهه می گیم و تقریبا همیشه این دیالوگ ها طنز هستن. امروز خواب پارسا رو دیدم که وقتی براش تعریف کردم کلی خندید.

خواب دیدم که با پارسا و یکی دو تا از دوستاش یه کارگاه تئاتر درست کردیم اما هنوز کار رو شروع نکرده بودیم. داشتیم فیلم نامه ها رو آماده می کردیم.

یکی از دوستام اومد دیدنم. گفت: دلتون به چیه این کارگاه خوشه؟ شما که امکانات خاصی هم ندارین و تعدادتون هم کمه.

من خندیدم و با لحن موزیانه ای به پارسا که چند متر دورتر ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: همون پسره پارسا، همین که یه آدم جیگر و خوشگلی مثل اون حاضر شده به گروهمون بیاد یعنی کارمون خداست!

وقتی خوابمو برای پارسا تعریف کردم، ازم پرسید: تو واقعا اینقدر چهره و ظاهر منو دوست داری؟

گفتم: چهره تو که خیلی دوست دارم اما این خواب مفهوم مهم تری داره. تو برای من سمبل یک وجهه ی اجتماعی و رفتاری خیلی خوب هستی که در واقع ایده آل من محسوب میشه. این که خواب دیدم با تو عضو یک گروه تئاتر شدم یعنی دارم خودم رو آماده می کنم تا بیشتر از قبل، با الهام گرفتن از مهارت های رفتاری تو توی جامعه ظاهر بشم.

پارسا گفت: خودم هم این اواخر حس می کنم که اتفاقات جدیدی پیش رو داریم و قراره پیگیر انجام کارای جدی تری بشیم. اما دقیقا نمی دونم چی. فقط انرژی جدیدی رو احساس می کنم.

پارسا امروز به شوخی می گفت: اگر بخوام یه روز یه رمان بنویسم که شخصیت اولش خودم باشن، تو رو جای یه روانشناس مرموز میذارم و خودمو جای یه کارآگاه که سعی داره اطلاعاتی درباره ی یه فرد دیوونه ی فراری به دست بیاره. درباره ی فردی که قبلا بیمار این روانشناس بوده و حالا مدتیه متواری شده و عادت داره از قنادی ها و خرازی ها و عروسک فروشی ها دزدی های عجیبی انجام بده. اون به مغازه ها میره و همه چیزو به هم میریزه، معمولا چیز بخصوصی از مغازه بر نمیداره. مخصوصا اصلا دست به پول های دخل نمی زنه.

از پارسا پرسیدم: اون وقت من توی این داستان باید چیکار کنم؟

پارسا گفت: من برای درک بیشتر انگیزه و عادت های این دزد به سراغت میام. شاید بتونم به کمک اطلاعاتی که میدی بفهمم چجور میشه گیرش انداخت. و تو شروع می کنی به دادن اطلاعاتی از پرونده ی پزشکیش که کم کم مخوف و عجیب میشن. در نهایت که منم عاشقت شدم، متوجه میشم که تو خودت همدست اصلی این دزد هستی و در واقع رویای تو بده که همچین دزدی های عجیبی انجام بگیره و بتونی توی اون مغازه ها حسابی خوش بگذرونی و شاد باشی.

با شنیدن این داستان خودمو با ظاهر یه روانشناس دیوونه روی پوستر فیلم کتاب تجسم کردم.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...