رمان بازگشت به لموریا| پست نهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه

فرکانس ها

ساعت 4 عصره که از خواب می پرم، چون حین خواب دیدن، پشت ذهنم تصویر باکس پیام های دریافتیم ظاهر شد و یادم افتاد که هنوز جواب تعبیر خواب چند نفرو ندادم و داره به تعدادشون اضافه میشه. اما داشتم خواب خیلی خوبی می دیدم. قبل از خواب، کارم تموم شده بود و پارسا داشت کتاب زنان کوچکو می خوند و من خوابم برد. توی خواب دیدم که توی همون شهر برفی و کلاسیک هستیم و لباسای همون دوران تنمه. فردی کنارم بود که دریچه ی پشت بوم رو باز کرده بود تا با هم به بیرون نگاه کنیم، اول متوجه نبودم که کی پیشمه. فقط داشتم به چند تا خونه اون ور تر نگاه می کردم. دیدم که پسری با مو های بور، دریچه ی پشت بوم خونه رو باز کرد و کنارش یه دختر با موهای مشکلی که خیلی هم خوشحال بود ظاهر شدن. من توی خواب، پسر رو به اسم خاصی می شناختم و گفتم: حتما به اون دختر خیلی خوش میگذره، من اون پسرو دوست داشتم، خوش بحال اون دختر که الان پیش اون پسر مو طلائیه.

پسر مو طلایی وقتی آسمون شهرو به دخترک نشون داد، لحظه ای بعد دریچه رو بستن و رفتن اما دیدم که توی خونه دارن میخندن و روزگار خوشی رو میگذرونن. یهو به خودم اومدم و دیدم که پارسا با موهای طلایی و فر و بلند و یه عینک گرد و لباس سفید رنگ و خوش دوختی پیشمه و میگه بهتره دریچه ی سقفو ببندیم.

من گیج بودم و با خودم میگفتم اگر این همون پسره و منم که ظاهرم شکل همون دختره، پس این تصویری که داشتم از دور می دیدم دیگه چی بود و چه اتفاقی افتاد؟

از نرد بون کوتاه پایین رفتیم و توی اتاق زیر شیروونی، روی تلی از لباسای رنگی و فانتزی پریدیم. لباسای زمستونی، لباس مهمونی، پالتو های زنونه و مردونه و لباسای نمایش های مختلف. کیف و کفش و کمد های قدیمی.

پارسا یه لباس پشمی و نرم نشونم داد و گفت: از این خوشت میاد. ببین چقدر نرمه.

لباس، یه ژاکت پشمی و عروسکی بود و وقتی نرمی و لطافتش رو با پوستم احساس کردم، از خوشحالی کلی خندیدم. باید یادم باشه این خوابو برای پارسا تعریف کنم.

کمی بعد متوجه شدم ارشیا پیام دیگه ای در ادامه ی پیام صبحش فرستاده. توی پیام ها نوشته که دیشب، مشغول گوش دادن به یکی از ماجراجویی های فرکانس گونه اش بوده که به خواب میره. توی خواب، لحظاتی به سطح میاد و یا احتمالا وارد خلسه میشه. کاملا آگاهه که هنوز هدفونی به گوش داره و مشغول گوش دادن به یه فرکانس قویه. اما در عین حال، متوجه میشه که یه فرکانس خیلی خیلی پایین وی خونه در حال پخش شدنه. احساس می کنه که حالا قادره این فرکانس رو بررسی کنه و بفهمه منشا اش کجاست. یکی از دستاش رو از زیر پتو بیرون میاره. ارشیا میگه: حس کردم که دستم یه آنتن قوی برای تشخیص فرکانس هاست. و دقیقا یادمه که با خودم این جمله رو گفتم و عددی توی ذهنم نقش بست. عدد 00088/ رو میدیدم و این برام نماد یه فرکانس خیلی ضعیف بود که در عین حال آزار دهنده بود و در حالت بیدار و به کمک گوش های جسم فیزیکی ظاهرا قابل شنیدن نبود. حین خواب، حتی تونستم منشا اش رو توی خونه ببینم. وقتی بیدار شدم تازه به یاد آوردم که اون محدوده ی منشا در واقع جائیه که تلویزیون رو قرار دادیم.

من دیشب برای خوردن خوراکی به اتاقی رفتم که تلویزیون بود و خونواده ام مشغول تماشای فیلم بودن. اهل تلویزیون دیدن نیستم اما یک انرژی ضعیف احساس کردم اما اون لحظه اصلا توجهی نکردم چون فکر می کردم چون جای شلوغی هستم این احساس بهم دست داده.

پیام دوم ارشیا امروز ظهر فرستاده شده. بعد از مراقبه دوباره وارد خلسه ی کوتاهی شده و دیده که مشغول تماشای تلویزیونه. تلویزیون داره یه برنامه ی فان و سرگرم کننده پخش می کنه اما یه موسیقی خیلی غمگین گاها پخش میشه. ارشیا میگه: اون موسیقی اینقدر غمگین بود که دوست داشتم علتی برای گریه کردن و غصه خوردن پیدا کنم اما ناگهان به خودم اومدم و گفتم: چرا باید همچین برنامه ی فانی یه همچین موسیقی غم انگیز و ناراحت کننده ای داشته باشه؟

و یادم اومد که این صدا در واقع تجسمی از فرکانسیه که داره پخش میشه.

مومبو

ساعت نزدیک 8 صبح بود که از خواب بیدار شدم و یادم افتادکه امروز آخرین مهلت ارسال مقاله ی جدیدم هست. معمولا صبحونه رو ساعت 10 می خوریم و پارسا هم هنوز خواب بود. سمت میز کارم رفتم و با همون صورت نشسته و موهای ژولیده مشغول تایپ کردن شدم. اما در واقع داشتم به خواب دیشبم فکر می کردم که برق از سرم پرونده بود. خواب دیدم توی خونه ی پدریم جلوی دریچه ی کولر هستم. شب بود و هوا تاریک. غمگین بودم و دیدم که موجودی گرد و پشمالو و خاکستری رنگ نزدیکم شد و گفت: دیدی که سی سال دیگه هم بعد از مرگت من زنده بودم و تونستم دوستاتو آلوده کنم؟ سی سال زندگی می کنی و من هستم، 30 سال می میری و من هستم. من همیشه هستم و می تونم هر کیو که بخوام آلوده کنم.

موجود دهنش رو باز کرد. دندونای تیزی داشت و خواست دستم رو گاز بگیره که از خواب بیدار شدم. توی خواب به طور غریزی می دونستم که این موجود اسمش مومبو هست. توی بیداری حتی این کلمه رو تا بحال نشنیدم اما عجیبه که توی خواب حتی ناخودآگاه می تونم ویژگی هاشون رو بفهمم. مثلا متوجه شدم این موجود یه ویروس ذهنیه و کارش اسکن کردن مغز و استخراج نقطه ضعفاست. بعد از استخراج، اون قدر روی تکرار و بزرگ کردن اون نقطه ضعف ها کار می کنه تا بتونه میزبان رو بیمار کنه. حتی اگر بخوایم یه نگاه سمبلیک و واقع گرا به این خواب داشته باشیم میشه گفت که ذهن برای تعریف حتی احساسات منفی یا مشکلاتی که تجربه می کنه قادره اسم بذاره و موجودیت تعریف شده بنا کنه تا از این طریق بتونه باهاش مبارزه کنه و زندگی خودشو نجات بده. این ویروس ذهنی هم کاملا نقطه ضعف منو اسکن کرد و متوجه شد چی بیشتر از همه آزارم میده. پیش از این هم دیده بودم که چطور از احساس اندوه و نگرانیم سو استفاده میشه. مومبو رو قبلا هم دیده بودم اما نه به این وضوح. چند ماه پیش یه مشاوره داشتم. اون آدم قوی و با حوزه ی آگاهی وسیعی بود. هر چند هاله ی آبی پر رنگ داره اما توی زندگی فعلیش یه پزشکه. گرچه از رنگ های آبی انتظار دارم که بیشتر درمان روانی انجام بدن یا وارد قلمرو های فیلسوفانه و کار ذهنی بشن. حدس من اینه که با یک استعداد خوب توی درک روان به سراغ درمان جسمی رفتن باعث شده که بتونه به طور همزمان تسلط خیلی خوبی در مورد وضعیت ذهن و جسمش داشته باشه.

به هر صورت بعد از صحبت باهاش، چند روز بعدش خواب دیدم که دارم توی خونه راه میرم. به آشپزخونه رفتم تا یه سیب ترش نمک زده بخورم. خوشحال و سرخوش بودم درست مثل یه بچه و میخندیدم. یهو دیدم که آگاهی همین آقای پزشک وارد آشپزخونه شد. انرژیش رو می دیدم و ظاهر خاصی نداشت. فقط میدونستم این توده ی انرژی مربوط به سیاوشه. یعنی همین آقای پزشک. بهم گفت که داره نوعی حمله ی روحی رو تجربه می کنه و ازم خواست که بفهمم علت حمله چیه. تمرکز کردم و چشمامو بستم و جنگلی تاریک رو دیدم. از چشم سیاوش فضا رو می دیدم. داشت وارد جنگل میشد. راهی بود که از بین جنگل می گذشت. این مسیر برای من نماد حضورمون توی جامعه است و غیر قابل پیش بینی بودن اتفاقاتی که ممکنه حین حضور در جامعه تجربه کنیم. موجودات کوچکی که برخی انگار نقاب زده بودن رو پشت شاخ و برگ درختا می دیدم. گفتم که اسمش مومبو هست و به تنهایی ضعیف هستن. توی سایه ها زندگی می کنن و معمولا زمانی حمله ور میشن و رشد می کنن که میزبان درست پاکسازی نکرده باشه.

سیاوش ظاهرا تایید کرد که مدتیه درست مراقبه انجام نمی ده و زیاد مشغول کاره. توی این خواب در نهایت ازش سوالی پرسیدم. اما جواب سوال رو کاملا فراموش کردم یعنی از ذهنم پاک شده. از اون توده ی انرژی پرسیدم که تو خوده سیاوش هستی یا روحش؟ می خواستم بدونم این پیام رو ناخودآگاه فرستاده و یا واقعا قصد کرده که همچین سوالی بپرسه یا شاید هم این خواب ساخته ی ذهن خودم باشه.

بعد از این خواب دیگه خبری از سیاوش نداشتم چون دوره ی مشاوره از قبل تموم شده بود و سیاوش برای ادامه ی دوره ی تحصیلش مجددا از ایران رفت. به هر صورت این پازل ها انگار سعی دارن نشونم بدن که ویروس های روانی دقیقا چی هستن و چه رفتار هایی دارن و چطور قدرت پیدا می کنن.

کتابی که لوسی درخواست داده به کمکش ویراستاری کنم هم ترجمه ای از یه کتاب درباره ی ویروس اعظم و سرشاخه ای به اسم وتیکو هست. نویسنده میگه این یه ویروس ذهنیه که پادزهرش درون خود ذهنه و از طریق یه سفر درونی تونسته ماهیت این ویروس رو بشناسه و باهاش مبارزه کنه. این ویروس رو به یه طلسم تشبیه کرده. ظاهرا این جزوی از برنامه ی روحی من و لوسی بوده که برای این کتاب هم مسیر بشیم و بتونم به این واسطه درک بیشتری نسبت به ذهن پیدا کنم.

چند ایمیل و پیام درباره ی تعبیر خواب دارم که باید تا آخر روز جواب بدم. ارشیا رو می بینم، کیمیا هم هست. گرچه احساس می کنم کیمیا هنوز تحت فشار روانی و بهم ریخته است اما ارشیا به نظر حالش خوبه و تا آخر روز متوجه میشم که خواب جدیدشون درباره ی چیه و صحبت خوبی با هم خواهیم داشت.

فرودو بگینز و آب حیات

توی خواب داستانی باستانی رو می دیدم. شخصیت اول داستان تا حدی شبیه فرودو بگینز بود برای همین بهش میگم فرودو. اما این کاراکتر داستان من قد بلند تر بود و لباس های زیبایی پوشیده بود. توی سرزمین نیمه ویران شده ای به همراه دوستان خودش سفر می کرد. فرودوی داستان من به نظر می رسید که بیشتر یه جادوگره. وسایل جادویی زیادی به همراه داشت من جمله یک سرامیک پر نقش و نگار اسرار آمیز و کوزه ای پر از آب یک چشمه ی شفابخش که کمی از اون می تونست تمام بیماری و زخم یک تن بیمار رو بگیره. فرودو ظاهرا قول داده بود که از این آب شفا بخش صرفا برای درمان استفاده کنه اما می دونست اگر تمام اون کوزه رو خودش بخوره، عمر جاودانه پیدا می کنه. همونطور که گفتم، فرودوی داستان من تنها نبود و با تعدادی جادوگر دیگه سفر می کرد.

یک شب دور آتیشی جمع شده بودن. فرودو کوزه رو سر کشید اما بینش نفسی تازه کرد. یکی از جادوگران گروه به سرفه افتاده بود و داشت تغییر شکل می داد. دهانش عفونت کرد و سبز شد و چشما و پوستش رو به فساد می رفت. فرودو بقیه ی کوزه رو سرکشید اما دید که داره دهانش عفونت میکنه و پوستش فاسد میشه. به دوستش اشاره کرد و گفت: سر منم داره همین بلا میاد. اون ها به من اخطار داده بودن که این کارو نکنم...

فرودو با دیدن شروع فساد و زوال دوستش احتمالا فکر کرده بود که پیری و مرگ داده کم کم به سراغش میاد و ناراحت شده بود که چرا به رغم داشتن چنین قدرتی، باید از خوردن آب این کوزه محروم باشه؟

از خواب پریدم. دیشب با اندوه زیادی به خواب رفتم. خشمگین بودم. با خودم می گفتم کاش می تونستم از همه ی کسانی که رنجم دادن و قلبمو شکستن انتقام بگیرم.

با خودم گفتم: خوب بودن وقتی اعتبار داره که بتونی انتقام بگیری اما ازش بگذری و انجامش ندی، نه من که عملا انتخاب خاصی ندارم.

احساس می کنم که دیشب یه تجربه ی جدید داشتم. نمی دونم دقیقا چطور توصیفش کنم اما حدسم اینه که مربوط به جراحی های کالبد اثیری باشه. خیلی وقت پیش خواب دیدم که جایی مثل یک بیمارستان سیار هستم و خارج از کالبدم دارم به اتفاقات نگاه می کنم. اون روز ها داشتم چاکرای قلبم رو به طور روزانه تمیز می کردم اما هر چند تونسته بودم چاکراهای دیگه رو با موفقیت قابل ملاحظه ای تمیز کنم اما هر مقدار در مورد چاکرای قلب تلاش می کردم فایده نداشت. مثل جاروبرقی انرژی رو می بلعید اما کار خاصی نمی کرد و تلاش بیشترم فقط باعث می شد توی ناحیه ی قلبم، درد زیادی رو احساس کنم.

توی خواب دیدم که قلبم در حال جراحی شدنه. جراحی نسبتا رو به پایان بود. فضا برام ناآشنا و عجیب بود. اطراف قلبم چند غده شبیه انجیر می دیدم. و می دیدم که چند بالون کوچک اطراف قلب و کالبد گذاشتن تا بقیه ی اعضا و جوارح تا جای ممکن از یک تهدید خاص دور بمونن.

پزشکی مضطرب بالای سرم بود. یه مرد جوون. مدام می خواست اون غده های انجیر مانند رو برداره اما ترس تمام وجودش رو برداشته بود، می گفت اگر یکی از اون غده ها بترکه و روی اعضای دیگه بریزه، شدیدا آسیب می بینن.

احساس بی اعتنایی خاصی به پروسه ی جراحی داشتم. نمی دونم چرا.

کیسه ای توی دستم بود که پر از وسایل و کاغذ های نقاشی بود. روی دیوار ها، نقاشی های خودم رو می دیدم. از انرژیشون و سبکشون می فهمیدم که این ها رو من یک زمانی کشیدم، اما به یاد نمیارم کی. چارت های رنگ حرفه ای و زیبایی هم درست کرده بودم اما به یاد نمی آوردم این ها رو چه زمان کشیده بودم و الان روی دیوار همچین جایی چیکار می کنن.

گوشه ی اتاق روی نیمکتی نشستم. پزشک مونثی کنارم بود و سعی می کرد خوشحال باشه و بهم حرفای خوب بگه یا به حرفم بیاره اما معمولا توی اینطور خوابا ساکته ساکتم و با تعجب به اطرافم نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم چی به چیه.

از انرژی خانوم دکتر فهمیدم قلبش شکسته و ناراحته. خسته هم بود چون ساعت های زیادی کار کرده بود. تصمیم داشت بعد از این عمل بره و کمی استراحت کنه. حرفی برای تسلی دادن نداشتم اما می دونستم شکسته شدن قلب چه احساسی داره.

اون خانوم پزشک، از کیفش یه قاب عکس درآورد. گفت منو به یاد نمیاری؟ قبلا برای منم نقاشی کشیدی.

و نقاشی رو نشونم داد. نقاشی رو زیاد یادم نیست. توی فکر بودم که اون خانوم دکتر چرا درونش اینقدر غمگینه و خنده هاشو هم دوست داشتم و چهره و نگاهش پر از محبت و دلسوزی بود.

فقط میدونستم اون نقاشی کار منه اما نمی دونستم کی و چرا کشیدمش. از اون زن خوشم اومد. بعد از اون خواب تا مدتی قلبم و شونه و گردن و دستام درد میکرد. حدودا چند روز این درد ادامه داشت. اما نمی دونستم علتش چیه. بعدا بهتر شدم و انرژی رو توی چاکرای قلبم مدام و به مقدار زیاد حس میکردم. به قول دوست انرژی درمانگرم دارن دوبل و سوبل برات انرژی چاکرای قلب میفرستن چون هنوز ضعیف هستی.

درس هم میگفت، در کل این چاکرای قلبم نسبت به بقیه هنوز ضعیف تر بود.

کوچک ترین اتفاقی باعث میشد قلبم درد بگیره و صبر و طاقتم هنوز تعریفی نداشت.

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...