رمان بازگشت به لموریا 4| پست هفدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
این کتاب همون بی پروایی و رک بودن خاص این نویسنده رو داره. سعی می کنه بعضا با تمسخر کردن، مسائلی رو رد کنه یا خواننده رو به نحوی حتی از فکر کردن به چیزی که می تونه نظرش رو عوض کنه شرمنده یا دچار حس حماقت کنه. چیزهایی که درباره ی الگو های زندگی حیوانات توضیح می داد، خیلی شبیه به الگو هایی هست که ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست شانزدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
... در نظر من، نسخه ی پیر و شکست خورده ی نیلوفره. آدم هایی که اینقدر رقت انگیز زندگی می کنن، شاید کالبد فیزیکی شون زیاد عمر کنه، اما در واقع عمر بسیار کمی دارن. یعنی این که از جایی به بعد درگیر یک سری خواسته های بیمارگونه میشن و نمی تونن خودشون رو از مسلخ این خواسته های عذاب آور بیرون بکشن. بعضی...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست پانزدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
سن و سال یک دختر جوان رو داشتم. توی اتاقم نشسته بودم و مشغول آرایش صورتم بودم، آهنگ گوش می دادم و تنقلات می خوردم. ... به خونه مون اومده بود. نیلوفر ترغیب اش می کرد به بحث و تنش و درگیری. نیلوفر این کار رو با ظرافت خاصی انجام می داد. خودش رو به موش مردگی می زد ولی همون لحظه که نزدیک بود به خاطرش...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست چهاردهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
ساعت نزدیک هفت عصره و اوقات خوش آیندی رو دارم سپری می کنم، بستنی خوردیم و قدم زدیم. دیشب متوجه شدم پارسا مشغول نوشتن کتابی هست. برعکس من که معمولا زیاد در مورد چیزایی که می نویسم یا قصد نوشتن دارم حرف می زنم ندیدم که این سال ها، چندان در مورد چیزایی که می نویسم یا حتی مطالعه می کنم صحبت کنه. حتی...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست سیزدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
خب، خوابم ادامه پیدا کرد. دیدم که این دختر که نقش اول بازیه، یه ساز مثل فلوت داره، اما آناتومی این ساز، یک جورایی شبیه یک ملاقه ی ظریف و زیبا بود. این ساز رنگ نقره ای و صدفی درخشانی داشت. به کمک دکمه های کیبور سعی کردم فرایند نواختن فلوت رو هدایت و کنترل کنم. کمی خوب پیش رفت اما در مجموع حرکت جا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست دوازدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
عمده ی آدم ها به علت حساسیت بسیار پایینی که نسبت به انرژی دارن، بسیار تاثیر پذیر از نحوه ی صحبت کردن و کلمه پردازی هستن و بسیار هم از این طریق فریب می خورن. و هنوز هم زمان لازمه تا بتونیم به قدرت تله پاتی دست پیدا کنیم. یعنی نسبت به زمان زمینی هنوز باید تلاش زیادی انجام بدیم که چیزی مثل تله پاتی...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست یازدهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
ساعت نزدیک پنج صبحه و مشغول مراقبه و برون ریزی بودم. حالات ذهنی پر فراز و نشیبی داشتم. یه نقاشی جدید کشیدم که زیاد باب میلم نشد. سعی کردم پرتره ای از خوده برترم رو نقاشی کنم. برای روز جدید هم برنامه ی خاص و جدیدی ندارم به جز تایپ کردن مقالاتی که طی روز های اخیر نوشتم. اعتراف می کنم از اون آدم ها...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست دهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
بعضی موجودات احمق هم هستن که برای این که سر صحبتو باز کنن و به خیال خودشون یک حرف مشترک پیدا کنن، میان سراغم و میگن: آره درک می کنم با آدم ها و ارتباط باهاشون مشکل داری، آره می دونم با فلانی ها مشکل داری، منم درکت می کنم. در حالی که وقتی به ریخت شون نگاه می کنی می بینی خودشون هم یه مشت موجود فرص...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست نهم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به آقای تسلا سلام وقت شما بخیر باشه. حال من خوبه، حال شما چطوره؟ روز پر ماجرایی داشتم و دیگه از سر و کله زدن با آدم ها خسته شدم. در های خونه رو بستم و سعی دارم توجه مو معطوف کنم به چیزایی که برام مهم ان. و در حال حاضر تنها چیزی که برام واقعا مهمه اینه که آرامش داشته باشم. آدم ها ام...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست هشتم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به آقای تسلا سلام، امروز داشتم کتاب حرکات جادویی رو می خوندم که موضوعی توجه مو جلب کرد و بهتر دیدم درباره اش صحبت کنم. توی این کتاب میگه که دون خوان به قدرت جسمانی اهمیت زیادی می داده ولی وقتی به سیستم کارش توجه کردم حس کردم که اون کاری که انجام می داد، فقط یکی از کوچک ترین نتایج ا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست هفتم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
روزمو با مشاهده ی بساط کاسبی یک ستاره شناس شروع کردم. از این که فکر کنم تقدیرم، خوش شانسیم و بدشانسیم وابسته به حرکت ستاره هاست متنفرم. عقیده دارم طرح بالاتری وجود داره که میشه تحت لوای اون زندگی کرد و تمام تقدیر هایی که ما رو تبدیل به قربانی می کنه رو از بین برد. دل بستن به خوش شانسی های ستاره ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست ششم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
مسئولیت نتایج کارای امروزمو هم هر چی باشه می پذیرم. چون احتمال میدم برخیش خراب کاری بوده باشه. کلا معاشرت با آدما آدمو در معرض تصمیم های زیاد و متنوعی قرار میده و برای من یکی که اصلا راحت نیست. شاید چون ما تله پاتی نمی کنیم و احساسات همدیگه رو درست درک نمی کنیم. حقیقتو از دروغ نمی تونیم تشخیص بد...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست پنجم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
من یه خواهر دارم که خیلی اذیتم می کنه. شبیه تسخیر شده هاست. یکی از عواملی که زندگیو اغلب برام سخت می کنه اونه. این اواخر هر وقت که اذیتم می کنه با خودم میگم: اگر الان پارسا بود آیا دوست داشت که عصبانی بشم و اهمیت بدم؟ پس اهمیت نمیدم. یعنی تلاش خودمو به کار می گیرم. خب، نامه ی بلند والایی شد. بیش...

رمان بازگشت به لموریا 3| پست چهارم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
چند روزی هست که نقاشی هامو جمع کردم، البته نه همه شونو. می خوام این مدت بیشتر مطالعه کنم. وقتی پیدات کردم دوباره نقاشی هم می کشم. آره می خوام نقاشی هایی در مورد تو و از چهره ی تو بکشم. می خوام این مدت مراقبه و پاکسازی کنم و تا جای ممکن چیز های جدیدی یاد بگیرم. نه نحوه ی آرایش چهره و آشپزی، منظور...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست سوم

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از نامه های قدیمی از طرف ارغوان به پارسا سلام وقتت بخیر باشه. حالت چطوره؟ روزگارت چطور می گذره؟ فکر می کنی منو هنوز دوست داری؟ من که هنوز دوستت دارم و دارم فکر می کنم که بهتره برات چه کاری انجام بدم که خوشحال ترت کنم. دیروز خوابی دیدم که نگرانم کرد. نیمه ی تاریک وجودمو در کنار نیمه ی سفیدم دیدم....