رمان بازگشت به لموریا 4| پست 46

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
این که عده ای به کرار و مداوم یک کار خاص رو انجام میدن لزوما به این معنی نیست که اون کار آسونه. فکر می کنم اصولا هیچ کار آسونی وجود نداره و چنانچه از این زاویه به رفتار آدم ها نگاه کنیم به نتایج و آنالیز های کاربردی تری می رسیم. اصولا کار راحت و ساده ای وجود نداره. فعل و انفعال و داشتن کنش های ا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 45

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
تو رو می دیدم که خونگرم، دلسوز و مهربان هستی و مثل هر آدمی گاهی دوست داری هم صحبتی داشته باشی و حس خوبی بگیری. اون فردی که کمکش می کردی تا نون هاشو سرد کنه آدم بدی نبود ولی به میزان قابل توجهی، نسبت به تو فرکانس کمتری داشت. اون به تو یه ظرف خوراک گوشت داد. تو با خودت فکر کردی که اون غذا رو دوست ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 44

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
خب دوباره برگردیم پیش آقای تسلا. اگه بخوایم اونطور که ایشون گفته عمل کنیم باید یه سری متون نچسب، عجیب، حوصله سر بر با کلی کلمه های قلمبه سلمبه رو بخونیم که به سختی هم میشه ازشون نقاشی کشید و از این طریق ازشون خاطره، تصویر یا داستان ساخت و به خاطر سپرد. ریاضیات هم فراره. یعنی باهاش کار نکنی از یا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 43

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
این نویسنده منو یاد دوران دبیرستانم میندازه. سرش توی کار خودشه، از خوب و بد دیگران تاثیر چندانی بهش نمی رسه و به چیزای کوچک و به ظاهر بی اهمیتی دلخوشه. همین باعث شده پرتره های کامل و به دور از غرض ورزی از آدم ها ترسیم کنه و در تشریح شون بسیار توانمند باشه. امروز خیلی دلم گرفت چون دوباره یاد سفره...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 42

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
این نویسنده منو یاد دوران دبیرستانم میندازه. سرش توی کار خودشه، از خوب و بد دیگران تاثیر چندانی بهش نمی رسه و به چیزای کوچک و به ظاهر بی اهمیتی دلخوشه. همین باعث شده پرتره های کامل و به دور از غرض ورزی از آدم ها ترسیم کنه و در تشریح شون بسیار توانمند باشه. امروز خیلی دلم گرفت چون دوباره یاد سفره...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 41

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
فراموشت هم نکردم، نه کارهای خوبت نه تحقیر ها و آزار و اذیت هایی که در حق من و دیگران انجام دادی. مخصوصا خودتو. چون اعتراف می کنم که نزدیک بود واقعا مسیر زندگی منو به نفع خودت و به سبک الان خودت عوض کنی. همیشه فکر می کردم تو تاثیر گذار ترین شخصیت زندگی من میشی اما بدترین بلای ممکن رو به سرم آوردی...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 40

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به تارسک این نامه رو به خودت می نویسم، نه برای افکار و اهداف و آرزو هایی که داری. نه برای خشمی که داری نه برای نفرتی که داری نه حتی برای افتخارات گذشته و آینده ات. برای خودت، برای تارسک، چون دیدم که دوباره از ما یاد کردی، بر خلاف خیلی ها که بی تفاوتی در پیش گرفتن و فراموش کردن که م...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 39

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به آقای تسلا سلام در ابتدا می خوام براتون یه نقاشی بکشم: این یک آبنبات چوبی هست که دارم به شما هدیه می دهم. حال من خوبه، حال شما چطوره؟ کارهام خوب داره پیش میره ولی شادیم ربطی به حجم مقاله هام نداره، حتی به نقاشی های جدیدم هم ربط نداره. یه جورایی فکر می کنم انرژیم بهتر شده و احساس ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 38

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از اینها که بگذریم دوست داشتم در مورد تعبیر خواب روانشناسی با شما صحبت کنم. این روزا سعی دارم ایده ی آقای فروید رو پیاده کنم. کمی در مورد نحوه ی انتخاب موضوع زیاد دچار سردرگمی میشم. سعی می کنم با اون جامعه ای که می دونم احتمالش بیشتره کتابم رو مطالعه کنن همزاد پنداری کنم. هر چند شاید علایق و عاد...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 37

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
. از طرف ارغوان به فرشته رازئیل ارتباط برقرار کردن با ناخودآگاه جمعی آدم ها از اون جهت دشواره که ذهن اون ها انباشته از تصاویر، خاطرات و اتفاقات دلهره آور، ترسناک و تراژیکه. سلام وقت شما بخیر باشه، حال من خوبه، حال شما چطوره؟ امشب داشتم کتاب انسان خردمند رو می خوندم و رسیدم به جایی که داشت در مور...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 36

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
بعد یهو دیدم پسره داره به ازدواج با من فکر می کنه و توی ذهنش خوشحاله که چه زن دوست داشتنی و خوبی نصیب اش شده. وقتی خوابمو برای سارا تعریف کردم گفت: حس می کنم اون دستبنده برای این بوده که گذشته رو فراموش نکنی و دور انداختن اش باعث میشه جهت زندگیت تغییر کنه. صبحه و یک ساعتی هست که خورشید طلوع کره....

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 35

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
دستش انداختم و گفتم: اینقدر می خندی به نظر می رسه الکلی هستی، منم اگه یه بیسیم داشتم به مافوق ات اطلاع می دادم که سربازش الکل می خوره. بیسیمو داد دستم و با خنده گفت: می تونی بگی، اون دکمه رو فشار بدی رئیسم صداتو می شنوه. من یکم به بیسیمه نگاه کردم و باهاش ور رفتم ولی پیشیمون شدم و بهش برگردوندم....

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 34

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
بچه های مدرسه ازم ساعت می پرسیدن. به اون هایی که می دونستم انرژی دزد و قضاوت گر و خاله زنک هستن جواب سربالا می دادم و می رفتم. حتی به ماینتور ساعتم نگاه می کردم ولی سکوت می کردم و می رفتم تا بفهمن می تونم جواب بدم ولی نمی خوام اجازه بدم بین مون اتصال انرژیکی ایجاد بشه. توی مدرسه و حین یک مراسم ج...

رمان بازگش به لموریا 4| پست 33

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
برای همینه که دیگه دوست ندارم فقط به نقاشی دل ببندم. دوست دارم با کلمه ها نوعی دیوار دفاعی یا وسیله ای برای به تور انداختن انرژی ها و حرف های مغرضانه یا حسودانه ی دیگران درست کنم. آدم ها شاید بتونن یک نقاشی یا مفهوم انتزاعی رو راحت مسخره کنن یا نادیده بگیرن اما هنوز اغلب شون در مورد کلمات خیلی ن...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 32

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
من همیشه دوست داشتم که یه زندگی عاشقانه داشته باشم. می دونم که داشتن یک جفت خوب باعث میشه دلم بخواد بیشتر آدم خوبی باشم. می دونم که زندگی با آدم های بی احساس و بی تفاوت، بیمار و ناراحتم می کنه و شاید حتی باعث بشه دلم بخواد آدم بدی باشم. من دوست ندارم آدم بدی باشم یا به دنیای اطرافم بی تفاوت باشم...