رمان بازگشت به لموریا 4| پست 61

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
نه تنها دیگه نمی دونم چطور حاشیه ی امنی برای خودم درست کنم که حتی نمی دونم چطور آدم بدی بشم و با انتقام گرفتن، یک سبک زندگی جدید برای خودم درست کنم. نوعی احساس کسالت و توان فرسایی بهم دست داده که نمی دونم باهاش چیکار کنم شاید فقط باید یکم دیگه تحمل کنم. تلاش خودمو برای تحمل کردن به کار می گیرم. ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 60

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
امروز بعد از مدت قابل توجهی به اتاق گفت و گوی گروه بازی سازی سر زدم. اونجا متوجه شدم که مدتی پیش، تیدیان پیام هایی فرستاده و نظر خواسته در مورد پروژه ای که مشغول تکمیلش هست. به شکلی تونستم انرژی رو اسکن کنم. دیدم که تیدیان دوست داشته که باشیم و حرف بزنیم اما تنهایی و ناامیدی رو تجربه کرده. گرچه ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 59

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به راهنمایان روحی سلام وقت شما بخیر باشه. حال من خوبه، حال شما چطوره؟ فکر می کنم مدت زیادی از آخرین نامه ای که به جمع شما فرستادم میگذره. امشب می خوام این کتاب کیو. ای. دی رو تموم کنم و یه کتاب دیگه در مورد فیزیک یا ریاضیات رو شروع کنم. گرچه چیز زیادی از این کتاب نفهمیدم اما همون چ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 58

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
+گفتم دوست ندارم بهت آسیب بزنم، تو میمون با درک و شعوری هستی. ازم دور شو. ولی دوباره حمله می کرد. گردنشو گرفتم و گریه می کردم. گفتم: دوست ندارم بکشمت. یکی از اطرافیانم گرفت و کشتش. تو حیاط همسایه مون صدا عبور و مرور میومد. دو فرد نظامی بودن، حس می کردم می خوان نصفه شب بیان سراغمون. اون شب داشتم ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 57

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به خوده برتر تیدیان سلام وقت شما بخیر باشه. حال من خوبه، حال شما چطوره؟ امروز داشتم یادداشت های چند ماه اخیرم رو مرور می کردم که یادم اومد شما چند وقت پیش اومدید و حرفای خوبی گفتید اما من بعد از بیدار شدن دیگه نتونستم هیچ کدوم از اون حرف ها رو به یاد بیارم. می خواستم ازتون بخوام که...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 56

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
برای همینه که میگم ما هم بهتره مثل شیمی دان ها عناصر مورد مطالعه مون رو جدول بندی کنیم. عناصر ما در علم روانشناسی، احساسات هستن. ارتعاشات درونی که به طور مجرد حتی شاید به سختی بشه اسمی براشون پیدا کرد. به صورت مجرد نه تصویری دارن، نه بویی، نه رنگی. اون ها به صورت مجرد فقط ارتعاشن. به طور مثال، ا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 55

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
پدر و مادرم تعجب کردن. با تعجب به نقاشیام که روی در و دیوارو پوشونده بود و پر از رنگ های طلایی درخشان بود نگاه می کردن. اغلب شون نقاشی هایی بود که از پارسا کشیده بودم. (پارسا در اینجا نه فقط اشاره به همسرم پارسا داره بلکه نماد تمام هدف معنوی و روحیم هست که در پیش گرفتم.) خونواده ام با دیدن کاراک...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 54

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
خواب یه دنیای بزرگو دیدم که همه درونش مدام در حال مسافرت بودن و هر روز جابجا میشدن. از این کاروانسرا به اون کاروانسرا، از این شهر به اون شهر. بعضیا از روی اجبار یا بی حوصلگی می رفن. بعضیا هر جا که می رسیدن چیزی می ساختن، عکسی می گرفتن، سفرنامه ای می نوشتن. شبا توی کاروانسرا ها از اطرافیانم می خو...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 53

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
پسرک داشت جذب میشد و حرف هام داشت باعث میشد در مورد کارها و تصمیماتش فکر کنه. بهش در مورد این گفتم که چرا موجودات تاریک سعی دارن ما رو تشویق به خودکشی کنن. گفتم یک بار به خاطر احساس ناراحتی و خشمی که بهم دست داده بود، تا حد زیادی انرژیم خراب شد، کم کم احساس کردم دوست دارم خودکشی کنم. در ابتدا نم...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 52

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
چند روز پیش داشتم خواب می دیدم که با ظاهر ناشناس و مجهول وارد جمعی شدم که توسط تارسک و دوستان نابکارش مدیریت میشد. سابقا هم به اون جمع رفت و آمد داشتم و سعی می کردم با افراد تازه وارد و تاثیر پذیرفته از حیله گری ها و دروغ های تارسک و دوستانش صحبت کنم. این بار گذرم به پسری خورد که آواتار مخوفی دا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 51

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
کتابی که در حال حاضر می خونم: کیو. ای. دی: نظریه ی نور و ماده. اگر زرنگ باشم امروز تمومش می کنم. سخنرانی که این کتاب بر اساس حرفاش نوشته شده تا الان چندین بار به نارسایی ادبیات و کلام یا مهارت های کلامی برای بیان اونچه که از فیزیک و کوانتوم میدونه اعتراف کرده. وقتی با همچین موقعیت هایی رو به رو ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 50

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
زندگی روی زمین یک جوریه که ممکنه همه ی تصورت از شاد و خوشبخت بودن رو یادت بره و یهو به خودت بیای و ببینی دنیا در نظرت خاکستری، کدر و سرد شده. باید از صفر برای خودت مفهوم یا شادی یا انگیزه بسازی. باید با انرژی خودت کار کنی و خودت رو از چنگال پارانویا، افسردگی، طمع و حسادت های زیاد و خشم و عصبانیت...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 49

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
اینطور مطمئنم که موجودات نورانی اجازه دارن که باهام صحبت کنن، تعلیمم بدن، کمکم کنن. اینطوری احساس می کنم همه ی این موجودات خانواده و سرپرست من هستن. وقتی با این انرژی همسو میشم احساس امنیت زیادی بهم دست میده. ارتباط امروز با شما باعث شده این احساسات درونم قوی تر و زنده تر بشه و قدر این فرصت زندگ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 48

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
. از طرف ارغوان به پدر و مادر اصلیم که ساکن دریا ها هستن سلام وقت شما بخیر باشه. من امروز بر حسب شوخی پرسیدم که اگر بیام خونه شام چی داریم؟ و بسیار شوکه شدم وقتی دیدم تصویر یک بشقاب غذا یه ظاهرا یک سری جلبک بود رو ارسال کردید. می دونید ما زمینی ها زیاد جلبک نمی خوریم، مخصوصا من بیشتر خودم رو با ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 47

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
وقتی از خواب بیدار شدم، خوابمو برای سارا تعریف کردم. ازش پرسیدم به نظرت این سفینه متعلق به چه موجوداتی بود؟ توی خوابم وقتی بهشون نگاه می کردم بودن ولی وقتی به اطرافیانم می گفتم: به اون نقطه از آسمون نگاه کنید، سفینه ناگهان غیب میشد. انگار دوست نداشتن دیگران متوجه حضورشون بشن. می خواستم فقط خودشو...