رمان بازگشت به لموریا 4| پست 76

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
+حس فرسودگی داری؟ -بعضی وقتا واقعا حس خستگی می کنم ولی بازم از جنگیدن هیجان زده میشم و قدرت میگیرم. +نمیدونی منو چی سر ذوق میاره؟ هر کاری می کنم حال ندارم، خودمم یادم نمیاد چی سر ذوقم می آورد. -نقاشی کشیدن؟ نوشتن چی؟ به نظرم می خواستی یدونه از این کتابا که خیلی مرموزن و هم تصویر دارن هم نوشته ها...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 75

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از نامه های قدیمی از طرف ارغوان به پارسا سلام امیدوارم حالت خوب باشه. الان که دارم این نامه رو برات می نویسم ساعت هفت و نیم صبحه. یکی دو ساعتی هست که از خواب بیدار شدم در حالی که خوابی دیدم که خیلی منقلم کرد. خواب مبهمی بود. یعنی از اون خواب هایی هست که سعی داره یه مفهوم پیچیده رو حل کنه. دوست د...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 74

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
اما من واقعا سالاد سیب زمینی رو بیشتر دوست داشتم. به خاطر حرف نیلوفر، نشستم سیب زمینی ها رو پوست کندم تا سرخ کنم. حین سرخ کردن سیب زمین ها هم اینقدر نیلوفر سرمو به حرف گرفت و غر زد و سوال پرسید که سیب زمینی هام کمی تا قسمتی سوخت. بعدشم همون طور که قابل پیش بینیه دوباره شروع کرد به ایراد گرفتن و ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 73

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
خب بیشتر از این وقت شما رو نمی گیرم. شب شما بخیر باشه. . . . ساعت حدود هفت و شیش صبحه. تازه صبحونه خوردیم. کمی هوا سرده. پارسا مشغول مطالعه اس، منم به حیاط اومدم تا کمی قدم بزنم و فکر کنم. دیشب بعد از انجام کارهام یک خلسه ی غیر ارادی و کوتاه داشتم. یک لایه ی خیلی نازک بین دنیای خواب و بیداری. می...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 72

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
دیروز یا پری روز بود که برای فرشته ی میکائیل نامه نوشتم. چون داشتم فشار روانی زیادی تحمل می کردم. به شکل عجیب و غیر قابل پیش بینی ای، کمکی رسیده که نمی دونم چطور بابت اش تشکر کنم. وقتی چشمامو می بندم یه خورشید زرد زیبا بالای اتاقم می بینم و انرژی مثبت فوق العاده ای اطرافم هست که بهم کمک می کنه ا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 71

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
هر چیزی که بوده در مقابلش کلافه شدم و واکنش تندی نشون دادم. خیلی از خودم ترسیدم. از این که هنوز می تونم اینقدر متزلزل باشم وحشت کردم. ترسیدم که دوباره برم سمت اعتیاد. اینطور عقب گرد ها برام مشقت زیادی درست می کنه. دیگه آمادگیشو ندارم که آوارگی روانی رو تجربه کنم. دلم می خواد احساس امنیت و آرامش ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 70

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
. . . از طرف ارغوان به راهنمایان روحیم سلام وقت شما بخیر باشه. تصمیم گرفتم که این نامه رو بنویسم تا از شما بابت بداخلاقی های اخیرم عذر خواهی کنم و بگم که قبول دارم تند رفتم و رفتار بدی از خودم نشون دادم. فکر می کنم بهتره در مقابل مسائلی که علت رخ دادن شون رو نمی دونم صبور تر باشم و خودمو با کاره...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 69

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از نامه های قدیمی از طرف ارغوان به پارسا بعضی از این افراد اهل تجارت عقیده دارن که وقتی یه مجموعه بیش از حد بزرگ و پر تراکنش میشه، و یک خدمت یا چرخه ی خاص رو انحصاری می کنه، کم کم یا به یکباره از شدت درشت بودن ممکنه نابود بشه. چون ما آدم ها معمولا کسب و کارهامون رو با انگیزه های سطح پایینی درست ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 68

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
سست بودن من از لحاظ روانی می تونه به پارسا هم آسیب بزنه. این لایه های حفاظتی از انرژی و انگیزه های مثبت و سطح بالایی می تونن تشکیل بشن. به طور مثال انگیزه ها و احساساتی که باعث میشن حالت ذهنی خوبی رو تجربه کنم. وقتی این حالت های ذهنی قوی رو بار ها تمرین و تکرار کنم، به صورت بنا های حفاظتی پر قدر...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 67

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
. یکی از مشکلاتی که اغلب افرادی که برای مشاوره به سراغم میان باهاش درگیر هستن اینه که بعد از یک ناکامی عاطفی، بسته به این که اون فرد رو چقدر داشت داشتن ناگهان مثل انبار باروت منفجر میشن و نیمه ی سیاه وجودشون بهشون غالب میشه. به طور مثال میرن سراغ اعتیاد، گوشه گیر و افسرده میشن، به خودشون آسیب می...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 66

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
آدمی رو فرض کنید که زود با دیگران به ناسازگاری می رسه و مثل من، علاقه ای نداره که با هم کیشان سابق خودش روزگار بگذرونه. من لزوما از دوستانم نفرت ندارم فقط می دونم رفتار ها و عادت هایی دارن که می تونن دوباره هم بروزش بدن و دوباره هم منو مثل گذشته عذاب بدن. در عین حال از تنهایی هم خوشم نمیاد. آدم ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 65

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
حالا من چرا این خواب رو دیدم؟ این خواب رو هشداری از جانب ناخودآگاهم میدونم مبنی بر این که اهداف و انرژی ها یا ایده ها و انگیزه های سطح پایین و خودخواهانه رو دور بریز تا این جنگ روانی ای که درونت هست از بین بره. این افکار سطح پایین باعث میشه به هدف های بزرگ و اصلیت که تضمین کننده ی آرامشت هستن ضر...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 64

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
هر چی باشه تو فردی هستی که فرشته ها سر راهم قرار دادن. اگه یه روز نخوای که دوستت داشته باشم و خودت رو از من بگیری از تو گله نمی کنم، گله و شکایتمو می برم پیش همون ها. بذار اینطور بهت بگم که خیلی ضعیف تر و سرخورده تر از اونم که بخوام ساز عاشقی بزنم، ولی زندگی برام بدون زدن ساز عاشقی هم زندگی نیست...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 63

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از نامه های قدیمی از طرف ارغوان به پارسا سلام عزیز من، امیدوارم حالت خوب باشه. فکر کردم بهتره نامه ی جدیدی برات بنویسم و در کنار پرچونگی هام، مقداری انرژی و احساسات خوب برات بفرستم. چون دیروز دیدم که ناراحت هستی و مسائلی بسیار مضطرب ات کرده بود. من شاید نتونم به جای تو با مشکلاتی که اطرافت هست ب...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 62

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
ساعت حدودا هفت و نیم صبحه. خیلی وقت نیست که از خواب بیدار شدم. برای صبحونه نون و پنیر و پیاز خوردم. حین خواب و بیداری یادمه که از روح سارا پرسیدم: به نظرت با همه ی این بدخلقی ها و غر زدنام، استادای نوری هنوزم حاضرن کمکم کنن تا این مسیرو ادامه بدم و آدم بدی نشم؟ سارا گفت: آره، کمکت می کنن، و زمان...