رمان بازگشت به لموریا 4| پست 99

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
نمی دونم این کار چقدر فایده داشته باشه اما تو فکرم که کتابی در مورد این موضوع بنویسم. در مورد فریلنسری و تجارت اینترنتی و تاریخ کوتاه تجارت اینترنتی و تاریخ طولانی تولید محتوا و برند سازی رو مرور کنم. چند روزی هست که این فکر درونم تقویت شده و دیروز هم حین خواب و بیداری حس کردم که با خوده برترم ی...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 98

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به فرشته میکائیل سلام وقت شما بخیر باشه. حال من خوبه، حال شما چطوره؟ این نامه رو نوشتم تا از شما بابت کمک ها و حمایت های اخیر تشکر کنم. احساس امنیت دارم با این که تهدید ها و آزار و اذیت ها و اون آدم های احمقی که فکر می کنن قصد دارم بهشون آسیب بزنم یا سرم به تنم نمی ارزه هنوز هستن. ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 97

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
شلیک های خنده ی من و سارا بلند شده بود. سارا گفت: خوابای خونی، قتل، کشتار، سلاخی. ولی جالب اینجاست حس خیلی خاصی نسبت بهشون ندارم، عادت کردم انگار، به این قسمتای خون و خونریزی خواب هام عادت کردم. خطاب به سارا گفتم: میدونی اگه من یه روانشناس بودم و یه بچه میومد پیشم می گفت همچین خوابی دیده چه تفسی...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 96

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
سارا گفت: فکر کنم خواهرم به صورت شهودی فهمید اگه خواب دوران کودکیمو بشنوه می ترسه. چون گفت: از اون شیشه ی بالای در می ترسم. گفتم: اتفاقات یه خواب بچه بودم دیدم... خواهرم بلافاصله گفت: تعریف نکن. به سارا گفتم: خوابه رو تا حالا برام تعریف کردی؟ -نه، یکی از خوابای بچگیمه که یادم مونده قشنگ، یه شب ز...

تعبیر خواب با موضوع قتل عام

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
در خواب دیدم کە دوو بار همە مردیم دوو شب سرە هم این خوابرا دیدم بە نوعی قتلە عام شدیم گاهی در دنیای واقعی یک انرژی بسیار منفی و ناراحت کننده از محیط اطراف خود دریافت می کنیم که باعث میشود شدیدا تحت تاثیر قرار بگیریم و اعتماد به نفس و آرامش خود را از دست بدهیم. به طور مثال ناگهان و طی یک دوره ی ز...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 95

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
-سلام خواهرم خواب دیده اونی که دوسش داره و قدش کوتاهه قدش خیلی بلند بود. یه بیست سانت بلند تر. بعد این آقا دوست داشتن خودشو اعتراف کرد. وسط خیابون دستشو انداخته بود دور گردنش. اولش نگران بود دیده بشن بعد براش عادی شد. بعد یه دفعه تو گوشیش نگاه کرد دید سیل اومده. بعد گریه می کرد، می خواست بره اون...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 94

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
حالا که بیشتر فکر می کنم دیشب یک خواب دیگه هم دیدم که فکر می کنم اگر درست مرور و تفسیرش کنم می تونه حسابی برام الهام بخش و مفید باشه. توی خواب می دیدم که پسر بچه ای درون خونه مون هست و سعی دارم ترغیب اش کنم که برای امتحان ریاضی آماده بشه. داشتم تخته ی سه بعدی زیبایی رو توی حیاط آماده می کردم. یه...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 93

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
این موجود برای من نماد یک رفتار سماجت آمیز و مزاحمه که سعی داره وارد حریم خصوصیم بشه و آرامشم رو مختل کنه. می تونه... باشه، تارسک یا ماهان. گرچه حدس من بیشتر ماهانه. دیشب یه تماس از یک شماره ی ناشناس داشتم. تلفن ثابت هم بود و فورا هم قطع شد. وقتی پیش شماره اش رو چک کردم متوجه شدم از همون شهریه ک...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 92

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از طرف ارغوان به فرشته ی مرگ (از فرشتگان مقرب الهی) سلام وقت شما بخیر باشه، حال من خوبه، حال شما چطوره؟ خب امشب خوابی دیدم که برای من نوعی زنگ خطر بود و بهتر دیدم که نامه ای بنویسم و سعی کنم از شما کمک بخوام یا به نحوی با انرژی شما همسو بشم تا بتونم این موضوع رو با موفقیت پشت سر بذارم. خواب می د...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 91

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
از نامه های قدیمی از طرف ارغوان به پارسا سلام پارسای عزیزم، امیدوارم حالت خوب باشه. منم حالم خوبه. الان که دارم برات این نامه رو می نویسم ساعت یک شبه. مشغول مراقبه بودم که کمی خوابم برد و تازه بیدار شدم. مشغول مراقبه با فرشته میکائیل بودم. توی خواب دیدم که به شکل غیر منتظره ای به جمع یک سری از د...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 90

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
ماهان رو دیدم که رد شد و رفت. یهو یه تاکسی اومد. راننده تاکسی نگاهی به اطراف انداخت. نقطه ی دیدش طوری بود که تونست منو ببینه. فکر کرد من تاکسی سفارش دادم. بهم گفت: شما برای فلان مقصد تاکسی سفارش دادی خانوم؟ ماهان اونجا بود. ظاهرا خودش تاکسی سفارش داده بود. از پشت بوته ها بیرون اومدم و به راننده ...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 89

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
خواب ورق خورد. هوا روشن شده بود. رفتم به خونه. وارد اتاقی شدم. اونجا همکارم ماهان رو دیدم. همین مردی که اخیرا زیاد مزاحمم شد و اذیتم کرد و از دستش فراری شدم و چند روز پیش در موردش با تیدیان حرف زدم. خبری از تیدیان نبود. اما پروژه ها، فایلا و مانیتور ها رو می دیدم. کامپیوتر ها و ابزار هایی که متع...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 88

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
اون مرد بهم لبخند زد و با طبع طنزی گفت: صورتمو می بوسی؟ من با خوشحالی و طبع کودکانه ام بغلش پرسیدم و چندین بار صورتشو بوسیدم. فرشته ی مرگ گفت: بسه دیگه بیاید غذاتونو بخورید کلی کار داریم. بعد از غذا، فرشته بلند شد و سمت جنگل پر درختی رفت. می دونستم می خواست بره. می خواست ترکمون کنه. چیزی که من ا...

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 87

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
هیچ درگیری خاصی رخ نداد. همین که اون انسان ها به فرشته ی مرگ نزدیک می شدن و می خواستن حمله کنن، انرژی اون فرشته خوردشون میکرد. اینطور بگم که به سرعت آب می شدن. کاملا از بین می رفتن. مثل آب شدن بستنی یا مثل مذاب شدن آهن. فریاد می کشیدن و می مردن. حس می کنم عزرائیل خیلی خوشحاله که فرشته ی مرگ شده....

رمان بازگشت به لموریا 4| پست 86

نوشته شده توسط:ارغوان | ۰ دیدگاه
دیشب قبل از خواب مشغول مراقبه بودم. نور های طلایی و خورشید مرکزی یا سورس هستی رو می دیدم. به خدا گفتم: میشه منو از جسمم بیرون بکشی و دوباره من رو به سرزمین هایی ببری که موجوداتش معنوی هستن؟ این جا احساس می کنم هر لحظه ممکنه این حس وصل به معنویت درونم از بین بره اینقدر که انرژی های منفی و خطر ناک...